تولد یلدا جون نی نی خاله مهتاب
سلام به فرشته های نازنینم و همه ی دوست جونیهامون که تو این مدت بهمون سر میزدند.
بالاخره بعد از 7 سال خونه ی خاله مهتاب و عمو عبداله حال و هوای دیگه ای گرفت و صدای گریه های یلدا همه رو غرق شورو نشاط جدیدی کرد.من که در طی این چند سال از ثنا جدا نشده بودم،بدلیل اینکه خاله مهتاب خیلی به گردنم حق داشت،نتونستم بی خیال بشم و دل رو به دریا زدم و تصمیمم رو گرفتم که البته بیشترشو مدیون محبت مادرشوهر مهربونم هستم.ایشون بهم دلگرمی داد که از جانب ثنا خیالم راحت باشه.یک هفته خونه ی مادرشوهرم بود و با سرویسش هماهنگ کردیم که اونجا دنبالش بره.خلاصه همه چیز دست در دست هم داد تا من بتونم ذره ای از محبتهای خواهرم رو جبران کنم.
سفرنامه مون رو در ادامه ی مطلب بخونید.فعلا این چند تا عکس رو داشته باشین:



زندائی و دائی مهدی و محمد طاها جون هم اومده بودن.چقدر دلم براشون تنگ شده بود.خیلی خوشحال شدم وقتی دیدمشون.
صبح پنجشنبه ساعت 6 بود که رسیدیم دزفول.بنده ی خدا بابا رضا یکسره رانندگی کرد تا من بدو تولد یلدا جون بتونم پیششون باشم.بچه ها رو گذاشتم خونه و من و مادرجون و عمو عبداله رفتیم بیمارستان.ساعت یک ربع به 9 بود که مهتاب رو از اتاق عمل بیرون آوردن و به ریکاوری بردن.وقتی به هوش اومد سر تا پاهاش میلرزید و میگفت سردمه.بعد اولین چیزی که پرسید احوال عبداله بود و بعد بچه!بعد احوال من و بچه هامو پرسید و دائی مهدی و بقیه .جالبه که وقتی کامل به هوش اومد هیچ کدوم از این حرفها یادش نمیومد.
حالش بد بود و درد داشت و من اصلا طاقت درد کشیدن هاشو نداشتم و سعی میکردم روحیه ی خودمو حفظ کنم و به اون روحیه بدم.یلدا رو که آوردن دیگه سر از پا نمیشناختیم.روز جمعه ظهر بود که آوردیمشون خونه.خاله زهره و خاله منصوره و زندائی و دائی حسین هم اومدن.بابا رضا و ثنا ساعت 3 حرکت کردن.لحظه ی جدائیمون سخت بود.برای دوتامون.البته برای ثمین و بابارضا هم سخت بود.ثمین کاپشن اوردو بایه لحن مظلومانه به رضا میگفت:"بابا منم ببر مسافرت!" انگار فهمیده بود و تا بابا نبرد و یه دور بهش نداد ،آروم نشد.
خلاصه تو اون یه هفته حسابی سرمون شلوغ بود.و با وجود دوتا نی نی ساعتهای خوابیدنمون کم شده بود.بطوریکه از وقتی برگشتم همش در حال چرت زدنم!!!!!!!!
ثناجونم به گفته ی مامان جون خیلی دختر حرف گوش کن و خوبی بوده.بهش گفته بودم که یه جدول درست کنه برای دستشوئی رفتن و گوش دادن به حرف بابا و مامان جون و حمام کردن و هر روزی که دختر خوبی بوده آخر شب بعد از مسواک زدن،یک عدد هزار تومنی از بابا جایزه بگیره و همه شو گرفته بود.یکی از گوشی هامو بهش دادم تا هر وقت دلش برام تنگ شد بهم زنگ بزنه و اس ام اس بده.روز اول دو بار زنگ زد.روز دوم یه بار و روز سوم به بعد اس ام اس "مامان دوستت دارم" روز پنجشنبه هم که من تو راه بودم خبری ازش نشد!
قراره که با پولهاش بریم و یه چیزی رو که از قبل بهش قول دادم ولی اسمشو بهش نگفتم،براش بخریم.
میبینید چه ترفند خوبی زدم تا هر روز به شوق اون جایزه،دختر خوبی باشه.
از همین جا از ثنا جونم ممنونم که این فداکاری رو کرد ،همینطور از شوهر عزیزم که یکی از مشوقهام برای رفتن و موندن بود و همینطور از بابا جون جواد و مامان جون طیبه و عمه نرگس که دو روز اومد و پیش ثنا موند،تا من خیالم راحتتر باشه.نمیدونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم.

اینم عکس از خوابیدنهای بامزه ی دو تا نی نی مون.قلفونتون برم عزیزای من

اینجا روی شکم بابا مهدی جونش دراز کشیده و خوابیده.فداشششششششش




تولد یلدا جون نی نی خاله مهتاب
